صرف نظر از پروژه که به شکل غمانگیزی در حال طول کشیدن است، صد و چهل واحد درسی تمام شده شکر خدا.
این چند روز که ذهنم آزادتر است مشغول یاد گرفتن مهارتهایی هستم که این ۴ سال وقتش نبود. ولی سوال این است که حیف نیست ۴ سال خواستهای رفته باشد روی مغز آدم و دائما انجامش ندهی یا مقداری کمی انجام بدی چون کارهای مهمتری هست؟
امروز داشتم تعدادی ویدئو بلاگ در یوتیوب نگاه میکردم. برخوردم به یک همرشتهام از دانشگاه هاروارد. سال اولی بود. به طرز شگفتانگیزی فقط ۴ تا درس در یک ترم داشت: نوشتن (یعنی میگفت writing احتمالا نگارش درستتر باشد)، زبان سوئدی، جبر خطی و برنامهنویسی تابعی. همان سال اول هم از طریق هکاتون توانسته بود کار پیدا کند و به شکل خوشحالی مابقی وقتش را به عنوان اینترن کار میکرد. البته خودش هم میگفت همهجا، مثلا کانادا، اینجور نیست که بتوانی ۴ تا درس برداری. میگفت من با اینکه باید وقت زیادی را کد بزنم ولی میبینید که این کار را نمیکنم. چون فکر میکنم آخرش به عنوان یک برنامهنویس باید بتوانم در جامعه زندگی کنم و برای این کار چیزهای دیگری مثل نوشتن هم باید بدانم.
اما اینجا ما هر ترم مقدار زیادی درس پاس میکردیم. مقدار خیلی زیادی. درصد خوبی از بچههای کامپیوتر با من موافق هستند که خیلی از درسهایی که خواندهایم به هیچ کارمان نمیآید. برای من مثلا VHDL به شدت بیفایده بود. من نرمافزار خواندم چرا باید بتوانم سختافزار شبیه سازی کنم؟ در عوض خیلی از چیزهایی که لازم داشتم را یاد نمیگرفتم. مهارتهایی که دوست داشتم و نه تنها دوست داشتم بلکه مشتاق بودم. این باعث میشد خودم همیشه در حال دیدن دورههای اینترنتی و خواندن کتاب باشم. یادم میآید چقدر نیاز به آمار و جبر خطی داشتم. در برنامهٔ درسی ریاضی ۱و ۲ ، معادلات و آمار و احتمال مهندسی داشتم. حالا از بد روزگار یا هر چی آمار را با یک استاد بیتجربه داشتم که نتوانست درست مفاهیم را منتقل کند و تمام. این یعنی حتی زمانی که میشد از ساعتها مساله حل کردن بهره ببرم باز هم مجبور شدم به کمک دانش دبیرستانم و سرچ گوگل، خودم آمار و جبر یاد بگیرم و کار را جلو ببرم.
نتیجه؟ ترمهای پر واحد و من که اول ترم تصمیم میگرفتم از بیست واحد درسی چندتایش را میخواهم از دانشگاه خودم یاد بگیرم! همان اول کار دورههای آنلاین پیدا میکردم. بعضی وقتها دانشگاه بودم اما به جای رفتن سر کلاس نشسته بودم در کتابخانهٔ مرکزی با هدفون، ظرف غذا و اینترنت از یاد گرفتن لذت میبردم و همزمان به خودم دلداری میدادم که کارم خیلی هم اشتباه نیست. به هر حال سخت بود. از طرفی نمره تنها چیزی بود که برای اساتید اهمیت داشت و متاسفانه حتی معیار احترام هم بود. بله سخت بود چون من با اختیار خودم داشتم این شانس را از خودم میگرفتم. از طرفی چیزهایی که همیشه آسان نبودند را به شکل سختی یاد میگرفتم.
دانشگاه مستقل از حرفهایی که میزد رسالتش را درس دادن میدانست و به مهارتهایی که جوان ۱۸ ساله نیاز دارد فکر نمیکرد. از دورههای مرکز مشاوره با خبرم. منظورم چیزی دیگری است، روحیه و ماموریتی که باید بین اساتید و افرادی که هر روز با آنها سروکار داریم وجود داشته باشد برای ساختن جوانهایی قوی و توانمند. اما مرکز مشاوره دورههای خودش را داشت، گروه آموزشی کار خودش را میکرد. این بخش از ماجرا هم برای من شده بود سربار. حالا نه تنها مهارتهای فنی را باید بلد میبودم بلکه مهارتهای اساسیتر مثل اعتماد به نفس، حرف زدن، برنامهریزی، مدیریت زمان و خیلی چیزهای دیگر را هم باید یاد میگرفتم. باز هم یوتیوب، edX و کورسرا و کتاب خواندن. موجودی شده بودم که با لپتاپ زندگی میکرد و باید تحمل میکرد نرد، خوره یا معتاد خوانده شود. آیا چارهٔ دیگری داشتم؟
حالا اگر بخواهم با زندگی دوستمان از هاروارد مقایسه را ادامه بدهم میرسم به ماجرای کار کردن. فردوسی این اواخر به سمت نمایشگاه کار و همکاری با شرکتها پیش رفت. استادی داشتیم که پروژهها را به صنعت ارائه میداد و بازخورد میگرفتیم. صنعت اما نامهربانتر از چیزی بود که فکر میکردم. شرکتهایی که حتی اگر دانشجو تمام مهارتهای مورد نیازشان را هم داشته باشد باز هم شاکی هستند چون مطمئنا تجربه را که دیگر ندارند :)) شرکتهایی که معتقدند دانشجو حتی اگر حقوق نمیگیرد باید برای کسب تجربه به رایگان کار کند. عجیب است اما هیچ وقت مشکلات سمت آنها نیست. مثلا اینکه نمیتوانند فرآیند کاری را به شکلی طراحی کنند که کارآموز در عرض چند ماه با تکنولوژیهای غالبا روتین آنها آشنا بشود باز هم مقصر دانشجو است. با اینکه خود این شرکتها هم میدانند به فکر باز و دید جدید این تازهکارها نیازمندند.
به هر حال منظور من از همهٔ این حرفها این نیست که دانشگاه موجودی کاملا ناتوان است. من اساس بسیاری از موضوعات را از همین اساتید یاد گرفتم. دانشگاه آنچنان که من دیدم غول خستهٔ مهربانی است که چارت درسی و مصوبات وزارتی دست و پای خلاقیتاش را بسته است. غول بیصبری که تاب شنیدن نقدهای دانشجوهایش را ندارد هرچند که از سوز دل باشد.