قیفاووسی ها در زمین
ببین بچه جان همه ما تا وقتی چیزی نمی دانیم؛قسمتی از این دنیا را نمی شناسیم و تا وقتی حتی از دید خودمان جهان رانمی شناسیم و آگاهی نداشته باشیم مثل ثوریم یا علف یا هر چیز دیگری! حالا شما دانش آموزهای فسقلی ناراحت اید که چرا من گاوران را کرده اند مسئول رساندن تان به مدرسه. حالا دیگر دانش آموزان که پس از تابستان دچار مدرسه شده بودند ساکت نشسته بودند و فکرشان به هر گوشه ای می دوید!
راه تمام شده بود و مدرسه آغاز و تمام بچه های سال اول پشت سر عقاب –دبیر محترم تاریخ- راهی کلاس درس شدند؛ عقاب بدون هیچ مقدمه ای درس را شروع کرد ولی عقرب که انگار حوصله نداشت داد زد: آقا معلم؛آقا معلم ما که خودمان را معرفی نکردیم؛ شروع کنیم؟ دبیر تاریخ با یک نگاه ریشه دار و وحشت ناک جواب داد: «من دبیر تاریخ هستم؛ زندگی نامه همه شما را از روز تولد می دانم اما متاسفانه درمورد این جهان اطلاعات ام ناقص است به جایی می رسم که جز شک و تردید جوابی برای سوالات شما ندارم» این ها را گفت و به فکری عمیق و طولانی فرو رفت آنقدر که وقتش تمام شد و میزان دبیر ریاضی وارد کلاس شد. گونیا و مثلث تا دبیر ریاضی را دیدند به سرعت خود را به میز جلو رساندند و با غرور به میزان گفتند:«شما حتما ما را می شناسید،هیچ کس نمی تواند منکر نقش مهم ما در ریاضیات بشود…» هرکول ،برساوش،اسد و دب اصغر در ذهن نقشه هایی برای پایان مدرسه و ادب کردن این دو دانش آموز داشتند. وقتی کلاس ریاضی هم با مباحث عجیب و غریبش – هندسه کهکشانی،فاصله سنجی به روش خدا بیامرز زمینی و حساب احتمال انفجار دوم- به پایان رسید نهنگ باتعجب از گاو پرسید: «راستش را بگو چیزی فهمیدی؟» جواب گرفت: « به نظرت من اگر چیزی می فهمیدم باز هم نامم گاو بود؟» و هر دو بلند بلند خندیدند و در دل ریاضی را مسخره خواندند!
زنگ بعد و زنگ آخر نوبت نجوم بود درسی که بین بچه ها به دوربر شناسی معروف شده بود! قیفاووس پیر دانای آسمان وارد شد و از آسمان گفت،از نور، از تک سلولی، از ذرات کوچک، از امواج و آنقدر گفت و گفت تا به خدا رسید و او دقیقا به پایان رسیده بود، به پایان بی نهایت! گرم صحبت بود که نگاه های گیج بچه ها و برگ خوردن زرافه و تاس انداختن دوپیکر و مار آبی که دور خود می پیچید او را به این اندیشه واداشت که بحث را عوض کند اما چه بحثی داغ تر از زمین؟ قیفاووس با صدای پیرش که مثل یک ستاره دور دست بود و قدیمی گفت:«بچه ها از زمین چه خبر؟» که ناگهان همه باتعجب دهان قیفاووس را نگاه می کردند جایی که نام زمین را جاری کرده بود! و شجاع ایستاد و گفت:«خبر بدبختی، خبر خرابکاری، خبر آلودگی نوری! کور کردند مرا با این نورهایشان!» کبوتر آرام و شمرده گفت:« ولی من فکر می کنم تغییراتی در حال رخ دادن است! چند شب پیش هنگام بارش شهابی من دیدم عده ای از زمینی ها با اشتیاق شهاب ها را دنبال می کردند.» ماهی هم در تایید حرفش ادامه داد:«من هم چند نسخه از زمینی ها کوچک را دیدم که سعی می کردند تاثیرات این چراغ های شاهکارشان را برآسمان بررسی کنند» خرگوش هم خواست حرفی بزند :« آره آره راست می گن چند شب پیش چند تا از زمینی ها برای من هویج فرستادند!!» کلاس منفجر شد از خنده روباه رو به او گفت:« خرگوش توهمی! آقا معلم حاضرم قسم بخورم نصف عمرش را توی خیالات سپری کرده!» قیفاووس مهربان با لبخند سری تکان داد و تایید کرد حرف ماهی و کبوتر را و گفت:« راستش زمینی ها توی دنیای خودشان غرق شده بودند و انگار هدف از بودن شان را مثل خیلی چیزهای دیگر از یاد برده بودند برای همین چند تایی از قیفاووسی ها برای یادآوری آسمان، رنگ های نامرئی دنیا، لبخندهای پر از نور ستاره ها و دنیای بزرگ ذرات کوچک به زمین رفتند و شدند رهنما! حالا زمینی ها پله پله تا ملاقات قیفاووس با نجوم آشنا می شوند،ستاره شناسی می کنند و مثل یک ستاره شناس دنیا شناسی ، ببخشید خداشناسی!»
اژدها پرسید:« یعنی امیدی به این خرابکارها هست؟» معلم ساعت را نشان داد و گفت:« آغاز دانستن مبارک تان!»
یکی از کارت های معما کلاس قیفاووسی داستانی بود با حضور ۲۰ صورت فلکی