قصه یک منجم
پر از شکوه می شوی حس می کنی پرت شده ای به گوشه ای از دنیا که انگار دنیا نیست!
به خودت که فکر می کنی اندیشه ناک می شوی از زمینی نبودن، مثل یک علامت تعجب بزرگ نگاهت میان انبوه ستارگانمی دود به هر سویی، باد می وزد و پر از سرمایت می کند و درونت تکه ای هست که پر از شور شده و گرمت می کند! واین یعنی آغاز یک رصد، یک منجم و آغاز یک رویای بی نهایت.
قصه ی منجم ها صفحات کتابی است با موضوع آسمان و یک ذره بین که خودشان با افتخار تلسکوپ صدایشمی کنند!
شب های رصد شب های کتاب خوانی است یک کتاب با خطی بسیار کوچک و ذره بین هایی که تند تند جستجو میکنند خط ها را به دنبال یک خوشه که بازی اش گرفته- می پرد از بالا به پایین- می گردی و باید شکارش کنی و لحظه ایمهمان یک خوشه! و با ذره بینت غول منظومه ات را با ۴ قمرش با هیجان پیدا کنی!
ذره بین را که روی لبخند خورشید ثابت می کنی، ماه دست تکان می دهد برایت پر از پستی و بلندی!
خودت که نه ذره بین وقتی خسته می شود، می توانی روی خط ها دراز بکشی و فقط خودت باشی و آسمان و در اینجاست که کشف می کنی: از زمین را هی می رود تا آسمان به مقصد بی نهایت!
راهی که در شهر میان چراغ ها گم شده و این است که زمینی ها، زمینی تر شده اند!
شاید روزی که آدم ها دلشان برای خودشان گم شود لحظه ای آسمان روشن شود و یک لبخند پر از نور راه را بنمایند!
…و در انتظار دل تنگی!