راه خانه
چند وقت پیش یک گوشه از قلب جنگل گون ام را به یک کفشدوزک کوچک خجالتی اجاره دادم. خانه ای که پنجره دارد و پنجره.
کفشدوزک کوچک خجالتی ام روز ها می رفت قدم می زد لابه لای درختان ، گاهی که هوا ابری می شد بال های سنگین اش را تکان می داد و از روی آبی ترین گل جنگل می پرید تا آسمان و همه ی ابرها را کنار می زد و یک دایره نورانی را آشکار می کرد ؛ خودش که خورشید صدایش می کرد!
و شب ها من با چشمانم و او از سقف خانه اش آسمان را نگاه می کردیم.
بعضی ثانیه ها که من غصه می خوردم او برایم قصه می خواند.
اما از دو هفته پیش که دو ماه می شد اجاره خانه اش را نداده بود گذاشت رفت. هر چه قدر اصرار کردم قبول نکرد. گفتم: «کفشدوزک جان بمان با هم کنار می آییم،حالا!» اما لپ های نخودی اش سرخ شد، سرش را انداخت پایین و رفت، رفت که رفت.
این روزها اگر میان دسته گلی، گلدانی ، چیزی کفشدوزکی پیدا کردید ساده از کنارش رد نشوید. شاید کفشدوزک کوچک من باشد که سرگردان به دنبال راه خانه است!