«یوم لا ینفع نفسا ایمانها لم تکن آمنت من قبل او کسبت فی ایمانها خیرا»
پیچیدگی. ماشین قطعی. ماشین غیر قطعی. محاسبات کوانتومی. ماشینهای سلولی. بایو. چرا حل نمیشه. ظاهرا ساده. داره خوش میگذره. به برهان خلف. فرض خلف. ارتباطات نامرئی. دی ان ای. گربهٔ شرودینگر.
// تعریف magical در دیکشنری آکسفورد:
یادداشتهای محرم سال قبل را پیدا کردم. حالا؟ همینقدر که آرزومندم، سعادت است.
آدم توضیح دادن بودم، بیشتر از اینها مینوشتم.
یه سری فکر و احساس عجیب در جریان بود و خواستم توصیفش کنم نمیدونم طی چه مسیری رسیدم به touching the void و دیدم که چه عبارت جالبی ساخته شد گفتم بذار سرچش کنم، پروردگارا! اسم یک کتاب بود. از روش فیلم هم ساخته شده.
// احتمالا بشه بگی که رنج در بعضی سمتهای یک سیستم بیشتره ولی به کل که بنگری در توازنه.
چند روزه مثل یه دانشآموز مبتدی دارم زیست و شیمی میخونم. مغزم بعد از چهار سال انتزاعی متوجه جنبههای جدیدی شده و به سرعت در حال مقایسه کردن ساختار سلول با کامپیوتره و البته که من از این قیاس خیلی استفاده کردم ولی این دفعه شباهتها انکار ناپذیره! سرچ کردم و دیدم که کلتک و آی بی ام واقعا یه چیپ برای اعمال منطقی بر اساس ساختار سلولی ساختن. خیلی عجیب به نظر میرسه ولی منطقیه، اصولا هر وقت بتونیم در یک سیستم تعاملات رو تعریف کنیم و بگیم بر اثر فلان ورودی چنان خروجی باید به دست بیاد، گام بعدی میشه ساخت عملگرهای پایه و تمام یه کامپیوتر داریم. حالا این تعامل واکنش شیمیایی باشه یا حرکت الکترون فرقی نمیکنه. یه چیزایی رو نمیدونم مثل اینکه توان محاسباتی چی میشه و... قسمت به شدت قشنگ ماجرا اینه که هر سلول ما یه کامپیوتره! واقعا یه کامپیوتره با شبکه و سیگنال و پردازشگر و درگاه و خیلی چیزای دیگه که شاید این طرف نظیر نداشته باشه مثل ذخیره کردن انرژی به شکل ATP چیزی که تو یه پروژه دیگه پیادهسازی شده بود!
// از اثرات خوندن پیچیدگی و بیوانفورماتیک در یک ترم :))
// در جستجوی دنیاهای جدید.
// نت رو حذف کردم از بس که مسئلهام نبود. تبلیغ و سرچ و شناخت کاربر و ترافیک؟ چالشش خوبه ولی خب که چی؟
(شرمندهٔ جانان ز گرانجانی خویشم)
// شعرهای کمی هست که بیش از حد معقول میخوانمشان، شعرهای خیلی کمی.
// مانیفست نوشته نشده فراموش میشه.
من با اینکه همیشه دلم میخواست خوب بنویسم اما موفق نبودم. شروع کردن برایم سخت است به پایان رساندن سختتر. تکههای بینظم ذهنم را میریختم در جان واژهها. همواره در آخر تاسف میخوردم این چه بدقواره جانوری است خلق کردهای. انگشتم را میگذاشتم روی دیلیت برمیگشتم اول فایل حالم خیلی گرفته نبود فقط منتشرش نمیکردم میگذاشتم گوشهای برای خودش بماند.
ذهنم آرام نمیگیرد مثل دقیقا همین حالا که به جای دنبال کردن پاراگراف قبلی یاد هفتهی پیش و شور چخوفخوانی افتاده. محتوای داستان به کنار که مجذوبش بودم، انتخاب واژهها و روند روایت گیجم کرده بودم. خیلی سریع شروع میشد، با شتاب میرسید آنجا که میخواست. بعضی جملات را چند بار میخواندم. به خودم میگفتم دیدی چه کرد؟ اتصال نامرئی را حس کردی. کلمه به کلمه هوش نویسنده را تحسین میکردم یا آن زمان که رومن گاری خوانده بودم باز هم همین حس استیصال را داشتم. این یکی هم نابغه بود. به کلمهها نگاه میکردم و دستگیرم نمیشد چه طور و مشخصا کجا این معجزه رخ میدهد؟ به این فکر میکردم که همه اینها پس از گذشتن از ماشین ترجمه رسیده دستت. محدودیتها اذیتم میکند اینکه مغزم فقط زبان مادری را راحت میفهمد و در نتیجه نمیتوانم ماجرا را به آن شکل که چخوف دیده ببینم، نمیتوانم گوته را به خاطر انتخاب واژهی بهجا تحسین کنم. چرا در یادگیری آلمانی کند و خستهکننده ام چرا در روسی حتی از یادگیری الفبا هم جلوتر نرفتم. برای اینکه مانع این دست افکار بیپایان بشوم بعد از هر داستان، مینشینم در صفحهی ویکیپدیای نویسنده ببینم چه جور آدمی بوده. مورد چخوف کمی عجیب بود، کلیک کردم روی سبکش: امپرسیونیسم. خدای بزرگ! رسیده بودم به یکی از سبکهای نقاشی مورد علاقهام و دیدن تابلوهای کلود مونه. مغزم افتاده بود به تولید سوال: چه طور ممکن است سبک یکسان در دو محتوای کاملا متفاوت یکی در دنیای رنگ و دیگری در دنیای حروف هر دو حسی مشابه به وجود آورد؟ ربط واژه به رنگ چیست؟ از خودم خواستم ادامه ندهم من هیچ چیزی درمورد سبک ادبی و هنری نمیدانم حالا داشتم این دو را مرتبط هم میکردم!
مغزم، خداوند خلق موجودات مرکب است به جای ادامه دادن پاراگراف قبل چرخیده سمت برنامهنویسی. حس کرده موضوع ارتباطی به ماشینهای تعریف زبان دارد. خیلی هم خطا نکرده. من هرچند در نوشتن به زبان پیچیدهی آدمها پیشرفتی نداشتهام اما در صحبت کردن به زبان کامپیوترها ( نسخهی ساده شدهٔ طبیعیشان) کارم راحتتر بوده. حواسم رفته پیش یک جمله از چخوف، گفته بود نویسندگی هنر بیان مساله است نه حل آن. من اگرچه این کار را به زبان انسانها بلد نیستم اما در مورد کامپیوترها مطمئنم کاملا درست است. در واقع هیچ یک از چندین مسالهای که کد کردهام راه حل نبوده فقط به شکل محترمانه و واضح از سیپییو خواستهام پردازش کند. کدها جواب هیچ مسالهای نبوده همه چیز بعد از کامپایل شروع میشود. در آخر این حالت حافظه و ثباتهاست که جواب را از دل جریان یافتن الکترونها پیدا کرده. شاید گیرم همین باشد. در دنیای آدمها همیشه خواستهام کار را بعد از کامپایل شروع کنم. شاید دفعهی بعد بهتر باشد از مخاطب بخواهم با من تصور کند و ادامهی ماجرا را بسپارم به فرآیند جرقه زدن نورونهایش.
یک بار دیگر هم در نوشتن شکست خوردهام نمیخواهم این واژهها از اینکه هستند درهمتر بشوند. تمام.
// از مجموعه پستهای تایپ شده با گوشی، منتشر شده در زمان سردرد :))
خوشم آمده چون که دیدم ایدهی استفاده از الگوریتم برای حل مسالههای روزمره آنچنان هم عجیب نیست و آدمهای خوشحالی در دنیا پیدا میشوند که به این موضوعات جدی فکر میکنند.
نویسندهها بعد از بیان الگوریتمها نتایج خوشایندی برای تصمیمگیری میگیرند. بیشتر شبیه یک جعبه ابزار برای تصمیم گرفتن است بعضی روشهایش میتواند حیاتی باشد بعضیها برای آرامش روان توصیه میشود.
فعلا فصل سوم هستم. بعد از توضیح روشهای مرتبسازی و تحلیل مرتبه زمانی رسید به اینجا که بینظمی در بعضی شرایط یک تصمیم بهینه است :)) حق هم میگوید البته.
صرف نظر از پروژه که به شکل غمانگیزی در حال طول کشیدن است، صد و چهل واحد درسی تمام شده شکر خدا.
این چند روز که ذهنم آزادتر است مشغول یاد گرفتن مهارتهایی هستم که این ۴ سال وقتش نبود. ولی سوال این است که حیف نیست ۴ سال خواستهای رفته باشد روی مغز آدم و دائما انجامش ندهی یا مقداری کمی انجام بدی چون کارهای مهمتری هست؟
امروز داشتم تعدادی ویدئو بلاگ در یوتیوب نگاه میکردم. برخوردم به یک همرشتهام از دانشگاه هاروارد. سال اولی بود. به طرز شگفتانگیزی فقط ۴ تا درس در یک ترم داشت: نوشتن (یعنی میگفت writing احتمالا نگارش درستتر باشد)، زبان سوئدی، جبر خطی و برنامهنویسی تابعی. همان سال اول هم از طریق هکاتون توانسته بود کار پیدا کند و به شکل خوشحالی مابقی وقتش را به عنوان اینترن کار میکرد. البته خودش هم میگفت همهجا، مثلا کانادا، اینجور نیست که بتوانی ۴ تا درس برداری. میگفت من با اینکه باید وقت زیادی را کد بزنم ولی میبینید که این کار را نمیکنم. چون فکر میکنم آخرش به عنوان یک برنامهنویس باید بتوانم در جامعه زندگی کنم و برای این کار چیزهای دیگری مثل نوشتن هم باید بدانم.
اما اینجا ما هر ترم مقدار زیادی درس پاس میکردیم. مقدار خیلی زیادی. درصد خوبی از بچههای کامپیوتر با من موافق هستند که خیلی از درسهایی که خواندهایم به هیچ کارمان نمیآید. برای من مثلا VHDL به شدت بیفایده بود. من نرمافزار خواندم چرا باید بتوانم سختافزار شبیه سازی کنم؟ در عوض خیلی از چیزهایی که لازم داشتم را یاد نمیگرفتم. مهارتهایی که دوست داشتم و نه تنها دوست داشتم بلکه مشتاق بودم. این باعث میشد خودم همیشه در حال دیدن دورههای اینترنتی و خواندن کتاب باشم. یادم میآید چقدر نیاز به آمار و جبر خطی داشتم. در برنامهٔ درسی ریاضی ۱و ۲ ، معادلات و آمار و احتمال مهندسی داشتم. حالا از بد روزگار یا هر چی آمار را با یک استاد بیتجربه داشتم که نتوانست درست مفاهیم را منتقل کند و تمام. این یعنی حتی زمانی که میشد از ساعتها مساله حل کردن بهره ببرم باز هم مجبور شدم به کمک دانش دبیرستانم و سرچ گوگل، خودم آمار و جبر یاد بگیرم و کار را جلو ببرم.
نتیجه؟ ترمهای پر واحد و من که اول ترم تصمیم میگرفتم از بیست واحد درسی چندتایش را میخواهم از دانشگاه خودم یاد بگیرم! همان اول کار دورههای آنلاین پیدا میکردم. بعضی وقتها دانشگاه بودم اما به جای رفتن سر کلاس نشسته بودم در کتابخانهٔ مرکزی با هدفون، ظرف غذا و اینترنت از یاد گرفتن لذت میبردم و همزمان به خودم دلداری میدادم که کارم خیلی هم اشتباه نیست. به هر حال سخت بود. از طرفی نمره تنها چیزی بود که برای اساتید اهمیت داشت و متاسفانه حتی معیار احترام هم بود. بله سخت بود چون من با اختیار خودم داشتم این شانس را از خودم میگرفتم. از طرفی چیزهایی که همیشه آسان نبودند را به شکل سختی یاد میگرفتم.
دانشگاه مستقل از حرفهایی که میزد رسالتش را درس دادن میدانست و به مهارتهایی که جوان ۱۸ ساله نیاز دارد فکر نمیکرد. از دورههای مرکز مشاوره با خبرم. منظورم چیزی دیگری است، روحیه و ماموریتی که باید بین اساتید و افرادی که هر روز با آنها سروکار داریم وجود داشته باشد برای ساختن جوانهایی قوی و توانمند. اما مرکز مشاوره دورههای خودش را داشت، گروه آموزشی کار خودش را میکرد. این بخش از ماجرا هم برای من شده بود سربار. حالا نه تنها مهارتهای فنی را باید بلد میبودم بلکه مهارتهای اساسیتر مثل اعتماد به نفس، حرف زدن، برنامهریزی، مدیریت زمان و خیلی چیزهای دیگر را هم باید یاد میگرفتم. باز هم یوتیوب، edX و کورسرا و کتاب خواندن. موجودی شده بودم که با لپتاپ زندگی میکرد و باید تحمل میکرد نرد، خوره یا معتاد خوانده شود. آیا چارهٔ دیگری داشتم؟
حالا اگر بخواهم با زندگی دوستمان از هاروارد مقایسه را ادامه بدهم میرسم به ماجرای کار کردن. فردوسی این اواخر به سمت نمایشگاه کار و همکاری با شرکتها پیش رفت. استادی داشتیم که پروژهها را به صنعت ارائه میداد و بازخورد میگرفتیم. صنعت اما نامهربانتر از چیزی بود که فکر میکردم. شرکتهایی که حتی اگر دانشجو تمام مهارتهای مورد نیازشان را هم داشته باشد باز هم شاکی هستند چون مطمئنا تجربه را که دیگر ندارند :)) شرکتهایی که معتقدند دانشجو حتی اگر حقوق نمیگیرد باید برای کسب تجربه به رایگان کار کند. عجیب است اما هیچ وقت مشکلات سمت آنها نیست. مثلا اینکه نمیتوانند فرآیند کاری را به شکلی طراحی کنند که کارآموز در عرض چند ماه با تکنولوژیهای غالبا روتین آنها آشنا بشود باز هم مقصر دانشجو است. با اینکه خود این شرکتها هم میدانند به فکر باز و دید جدید این تازهکارها نیازمندند.
به هر حال منظور من از همهٔ این حرفها این نیست که دانشگاه موجودی کاملا ناتوان است. من اساس بسیاری از موضوعات را از همین اساتید یاد گرفتم. دانشگاه آنچنان که من دیدم غول خستهٔ مهربانی است که چارت درسی و مصوبات وزارتی دست و پای خلاقیتاش را بسته است. غول بیصبری که تاب شنیدن نقدهای دانشجوهایش را ندارد هرچند که از سوز دل باشد.
ناامیدی. پروژههای تمام شده اما بیکیفیت. کار کردن به سان جان دادن. کم خواندن. پروژههای بیعلاقه اما ضرروی. پر کردن استک. بدترین اساتید کارشناسی در ترم آخر. استاد بیانگیزه. درسهای تخصصی مورد علاقه. حرص نخوردن. بیخیالی. آزمایشگاه. دستیار به جای استاد. مدرک به جای اخلاق. مقاله به جای انسان. کد رو کجا دیپلوی کنم؟ رو لپتاپ خودتون. شوخی میکنید؟ گیر آوردن منو. سرور ساید میخواستین برا چی اونوقت؟
کنکور. درس نخواندن. آزمون. رتبه. شک. شک. شک. حوصله. بازار کار. انتخاب رشته. دوری. خوابگاه. رشتهٔ تخصصی. تصمیم. کمک.
ماه رمضان. وضعیت. روزه. قرآن. دستاویز. سخنرانی. شب قدر. سحر.
دلکندن از دانشگاه، تمام و کمال. فعالیت شخصی. بازگشت به عصر خودآموز. کانتست. رنکینگ. ذوقمرگی. الگوریتم. پیچیدگی محاسباتی. دادهساختار. فانکشنال پروگرمینگ زیبا. آنلاین کورس.
بازگشت به عهد زبانآموزی. سریال. موسیقی. کتاب. الویت اپ. فرهنگ و زبان. آلمانی. اشپقیقه اشپقاخه.
کد زدن تا حد کور شدن. فریمورک. انگیلار. دیجی فام یا دیجی فیک. پروژه. جاواسکریپت. تایپ اسکریپت. اسپرینگ. جاوا اینترپرایز ادیشن. تام کت. گلس فیش. تاثیر جامعه بر زبان. جاوا هایبرنت. جاوا۸ فیچرز. جایگزین اوبونتو. کا سرور. دیپلوی. ریموت کانفیگ. ارسال رزومه. دعوت به مصاحبه. بی تست بی بررسی. رد کردن. دعوت به مصاحبه. یک ساعت صحبت. اشتباه. حرفهای بودن. اخلاق حرفهای. همکار. از من بدت میاد، خب منم همین طور. معرفی کتاب در جلسهٔ مصاحبه. شرایط رقابتی. محاسبات ابری. کار. ساعت کاری. اپ پیامرسان. سالبالاییهای ما بودن. تلگرام. توضیح نمیدم بیش از این.
جام جهانی. ایران. آلمان. حذف شدن اینام که.
زندهشدن. همعقیده. رادیو. ساعدنی یا رحمن. مطالعه. سخنرانی امام. امید. اشرح صدری.
مدرسهٔ تابستانی. رزومهام خالیه به نظر. میشه چک کنین. محبت. کمک. لیست انتظار. پذیرش. این همون جاج رو اعصاب خودمونه؟ ثبتنام. آدما. نظریهٔ محاسبه. کار. میانرشتهای. ماشین انتزاعی. اونایی که میمونن و اونایی که میرن. اپلای برای اینترنشیپ. گلس دور. چقد موقعیت هست.
رست ای پی آی. سباستین فلان. جاوا چمپیون. فری اپن سورس.
خدایا منو ببخش. برخورد انسانی. انکار. سعی در برخورد انسانی. خدایا دیگه خودم هم میدونم.
پیام به آدما. وضعیت ما رو مشخص کن.
// ترم هشت. ترم آخر.
//I was choking in the crowd