از دنیای بینقص درون بیرون پرید برای ساختن موجودی به نام واقعیت.
- بحث حاشیهای درگرفت. یکی از همکلاسیها خواست نظرش را بگوید. جملهاش از هم پاشید.نمیدانم چرا بعضی وقتها در همان چند ثانیه فاصلهی بین مغز تا زبان، کلمات از هم میپاشند. حرفش را جوری گفت که مفهوم خندهداری داشت. کلاس خندید. مثل موقعیتهای مشابه در درسهای دیگر. استادمان ناراحت شدهبود صدایش را بلند کرد، میگفت احتمالا به من میخندید ولی خب چه اشکالی دارد؟ مگر من از اول عمر همه چیز را میدانستم مثل شما سر کلاس نشستم، یاد گرفتم. گفت فضا را دوستانه نگهداریم بتوانیم بحث کنیم. میتوانست اینها را نگوید. میتوانست بخندد. یا توپ را نیاندازد در زمین خودش. ولی گفت. همکلاسی دوباره کلمات را کنار هم چید. حرفش را زد. با چند جمله او را از خجالت نجات داد. فرصت داد فکرش را دوباره بگوید.
استادم مجموعهای از فضیلتهای کمیاب است.
- یک تد تاک بود درمورد سکوت. سکوت نابهجا. از مثالهایش سکوت در برابر بیاحترامی به دیگران بود. چقدر طول میکشد یک آدم یاد بگیرد کی حرفی نزند، کی کلمات را تبدیل کند به فرشتههای کوچک بفرستد برای نجات دیگران؟
رستگاری در تخصص، پرت شدن از قلهی اعتماد به نفس است وقتی تازه به «دنیا سلام» کردهای. پذیرفتن اینکه عمقهای کشفنشدهی فراوانی وجود دارد.
//لذت پیشرفتهای کوچک.
نصف آبی که از آب سرد کن ریختم اضافه اومد .فکر کردم بریزم برای گل های جلو سلف. دستم رو بردم تا نزدیکی بوته رز یادم اومد کلی باغبان مواظب این گل ها هستند.اگه هر کسی آب اضافه بیاره بده به گل ها احتمالا بپوسه.
یه علف هرز پیدا کردم اگه آب می دادم خشک نمی شد، نمی دادم هم باغبان از ریشه می کندش. خشک شدن درد کم تری داره؟ علاقه ای نداشتم در مورد مرگ یک موجود زنده تصمیم بگیرم.
تشنه نبودم ولی خوردن آب دردسر کم تری داشت.
هنوز لیوان یه بار مصرف مونده تو دستم. واقعا ساده بود : سطل آشغال!
قبل از رسیدن ذهنم شروع کرده بود:
حداقل روزی ۳ تا لیوان یک بار مصرف استفاده می کنی. معمولا ۴ -۵ روز دانشگاهی در هفته . یعنی یک سال می شه حدود...
نذاشتم جلو تر بره .لیوان پرت شد بین بقیه لیوان ها.
قول دادم قمقمه بذارم تو کوله !
چند وقت پیش هر جای اینستا را نگاه می کردی همه آشوب شده بودند آرامش شان تو بود. تو باران هم بود. می بایست به خاک شان می زد. تو باید به خاکشان می زد در حالی که در کافه فلان بودند با ذکر این نکته: خسته بودند از تلخی نسکافه ها و دل شان چای می خواست. روی میز کنار قهوه و فلان کیک شکلاتی( که اگر تا به حال نخورده اید نصف عمرتان تباه شده) کتاب های نسبتا یکسانی بود شما فرض کنید کلاسیک هایی با جلد گل گلی. همشهری داستان هم از گوشه کیف زده بیرون. الگوی ماجرا دستم آمده بود: هر از چندی کیک شکلاتی با شیرینی ها کوچک رنگی، پالت با چارتار ،شهر کتاب با کافه فلان جایگزین می شد و ...
ترس برم داشته بود. ترسناک نیست یک روز از خواب بیدار شوید ببینید همه سرتاپایشان گل گلی شده؟ همه آشوب گرفته اند ؟ شما دل تان نمی خواهد بدانید چرا یک عده ماهی برکه کاشی شده اند ؟شاید فردا قرار است از فلان کتاب امتحان بگیرند؟ هول نمی کنید اگر تمام استریم تان از یک قطره آب حمایت کنند در حالی که چند وقت پیش تشت آبی بود که روی سرشان خالی می شد، مانده بودم نکند این بار شیر آب را باز کنم جدی جدی رسیده باشد قطره ی آخر.
اگر هیچ کدام از ترس های بالا را تجربه نکرده اید یا اینستاگرد نیستید یا از این سندرم رنج نمی برید. در صورت احساس مشابه ، فکر نمی کنم با گوگل کردن به چیزی برسید چون کاملا من در آوردی است.
حتما باید مقاله یک پزشک یا تد تاک باشد تا باورتان شود این سندرم وجود دارد؟ حداقل یک مورد گزارش شده ...
//جماعت کافه گرد تنها به عنوان نمونه در مطلب فوق ذکر شده !
نمی شودتمام چیز هایی که در سرت جریان دارد را بگویی و آدم ها بی وقفه در حال قضاوت کردن هستند.
//چرا فکر می کنم تمام حالات ممکن را در نظر گرفته ام؟ کجای جهان ام ؟
+کامپیوتر می خونی ؟
- بله!
+نرم افزار یا سخت ؟
- نرم افزار :]
+می تونی ویندوز نصب کنی ؟
- : |
//
(نزدیک نیمه شب ، مکالمه تلفنی )
+ببین حافظه گوشی م پریده می تونی درست ش کنی؟
- : | نه .
+ خب از بین استاداتون کسی هس بتونه کمک م کنه ؟
- من ورودی ام همه استادا رو نمی شناسم : |
//
معمولا هنوز درس مون نرسیده : د
Another thing that my father told me—and I can’t quite explain it, because it was more an emotion than a telling—was that the ratio of the circumference to the diameter of all circles was always the same, no matter what the size. That didn’t seem to me too unobvious, but the ratio had some marvelous property. That was a wonderful number, a deep number, pi. There was a mystery about this number that I didn’t quite understand as a youth, but this was a great thing, and the result was that I looked for n everywhere.
When I was learning later in school how to make the decimals for fractions, and how to make 3-§-, I wrote 3.125, and thinking I recognized a friend wrote that it equals Jt, the ratio of circumference to diameter of a circle. The teacher corrected it to 3.1416.
I illustrate these things to show an influence. The idea that there is a mystery, that there is a wonder about the number was important to me, not what the number was.
Very much later when I was doing experiments in the labo- ratory-I mean my own home laboratory-fiddling around— no, excuse me, I didn’t do experiments, I never did; I just fiddled around. I made radios and gadgets. I fiddled around. Gradually through books and manuals I began to discover there were formulas applicable to electricity in relating the current and resistance, and so on. One day, looking at the formulas in some book or other, I discovered a formula for the frequency of a resonant circuit which was 2Pi..... where L is the inductance and C the capacitance of the circuit. And there was Pi, and where was the circle? You laugh, but I was very serious then. pi was a thing with circles, and here is Pi coming out of an electric circuit, where [it stood for] the circle. Do you who laughed know how that jt comes about?
I have to love the thing. I have to look for it. I have to think about it. And then I realized, of course, that the coils are made in circles. About a half year later, I found another book which gave the inductance of round coils and square coils, and there were other rc’s in these formulas. I began to think about it again, and I realized that the Pi did not come from the circular coils. I understand it better now; but in my heart I still don’t quite know where that circle is, where that Pi comes from.
کتاب لذت فهمیدن(==؟ the pleasure of finding things out ) برای شروع رسمی تابستون : )
بیش از اندازه دوست دارم این تکه از "علم چیست " فاینمن رو . بی نظیره . همیشه کلاس های فیزیک ذهنم درگیر این چیز ها بود ...
گفتم کلاس فیزیک، چارت درسی می گه این ترم آخری ش بود. استاد هم که دوست داشت پاسم کنه . پس واقعن آخری ش بود .
اگه فکر می کنید تابستون از یک تیر شروع می شه اشتباه می کنید روز بعد تحویل پروژه تابستونه //