آخرین مطالب

می دونی چی رو دوست دارم ؟ چهار شنبه ها رو که کلاس تموم بشه لازم نباشه برم سلف بزنم از دانشکده بیرون قبل از هر چیزی آسمون رو ببینم که ابری باشه و هوا پر باشه از نسیم های ولگرد. اصلن تمام تلاشم رو می کنه هفته یه جور خوبی برسه به چهارشنبه و برگردم خونه از مسیر غیر منطقی دارو-تربیت بدنی برسم به در شمالی. دستم رو بکنم تو کوله من کارت رو در بیارم و هی حواسم رو جمع کنم کارت دانشجویی نباشه کارت بانک نباشه. می دونی کارت دانشجویی رو بگیری جلوی اون دستگاه اتوبوس هیچی نمی شه :))) می دونی همیشه شانس نمیاری خط 10 خالی باشه . این اشتباه رو بکنی دقیقا چند ثانیه بعد با سر بری تو میله ها خانم میان سال بلند می شه می گه بشین دخترم. خوب نیس دیگه ، قرار بود من بلند بشم صندلی رو آزاد کنم برا بقیه. 

fall

می دونی جدیدن زیادی تو اون یکی دنیا به سر می برم. حالا نه اینکه چیز تازه ای باشه از بچگی تو سرم پر دنیا های موازی بوده. اتفاق خاصی هم ندارند فقط دنیا های تعدیل شده ای هستند با درجات مختلف بگذریم. مشکل اصلی اینکه قبلن راحت لاگ اوت می کردم از این یکی به اون یکی. الان کند شده سرعتم بقیه تعبیر می کنن حواس پرتی هر دو تاش هم درسته. علت ش رو هم کشف کردم : من سال های قبل تر زیاد می نوشتم بعد خب یه بخشی از این دنیا ها خالی می شد تو دفترچه و وبلاگ و چند تا جای دیگه الان اما نمی نویسم خب منطقی که یک بخش مغزم درگیر باشه. 

دارم اذیت می شم با این ماجرا معمولن یه بخشی از حرف ها رو نمی شنوم  می بینی رفتم یه پروژه دیگر رو کد زدم. یک فصل اضافه خوندم. سوال دیگه ای رو حل کردم. جواب پیامک مامان رو ندادم حسابی نگران کردم همه رو.

از اینکه دوباره برگشتی تو سرم خیلی راضیم. حیف که هیچی نمی گی فقط گوش می کنی . تو خیلی خوب بلدی حالم رو خوب کنی همون جایی که هستی بمون:)

// نمی تونی حتا حدس بزنی چه آدمای با کیفیتی دیدم تو دانشگاه.

// این حجم فیلم ها و کتاب های محشری که وجود دارند و من اسم شون رو هم نشنیدم :|

// دلتون نمی سوزه بگم یه جاهایی هست تو دانشگاه از این عکس خیلی بالاترند خیلی جان بخش ترند؟

۲۹ آبان ۹۳ ، ۲۲:۳۴

نمی نویسم که خونده بشم.

می نویسم که نوشته باشم.

بنویس

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۳ ، ۲۱:۲۲

در یوتیوب یه فیلم از Brian Cox دیدم که توضیح می داد چی شده از یه باند راک رسیده به فیزیک و الان در سرن کار می کنه! فکر می کنین علتش چی بوده؟بله نجوم! علاقه ی دوران کودکی! 

من به قدرت جادویی نجوم ایمان دارم. به تمام زیبایی و شگفتی ش. 

آسمان برای من فقط یک گنبد و چند ستاره نیست. گذر زمان است. اندیشه های کودکی ام میان صورت فلکی ها جامانده. مسیر آینده ام از میان ستاره ها می گذرد. من از روزی که ذهنم از عظمت آسمان خالی شود می ترسم از اینکه شاید یک روز بی تفاوت به آسمان نگاه کنم می ترسم از اینکه ذهنم از سوال خالی شود از اینکه سوال هایم بی جواب بماند و از اندوه دوران کودکی ام و تصور مبهمی که از بزرگ شدن داشتم از اینکه تبدیل به آدم بزرگ نوشته های کودکی بشوم می ترسم از اینکه زمینی بشوم و خیالم روی زمین بماند و فکر کند دنیای تازه ای برای فهمیدن نمانده و بیفتد درون یکی از این چرخه های روزمره. خدا مرا به زمین فرستاده تا بیندیشم. من به فیزیک به نجوم به ریاضی افتخار می کنم اگر قرار است ذهنم را پر از کنجکاوی بکنند و دستم را بگیرند ببرند میان ستاره ها، سرک بکشیم به عمق یک سیاهچاله و تماشای رقص سیاره ها و از آنجا تا ابتدای جهان سر بخوریم و محو شویم در این همه عظمت. 

چقدر این نوشته را دوست دارم:

Consider again that dot. That's here. That's home. That's us. On it everyone you love, everyone you know, everyone you ever heard of, every human being who ever was, lived out their lives. The aggregate of our joy and suffering, thousands of confident religions, ideologies, and economic doctrines, every hunter and forager, every hero and coward, every creator and destroyer of civilization, every king and peasant, every young couple in love, every mother and father, hopeful child, inventor and explorer, every teacher of morals, every corrupt politician, every "superstar", every "supreme leader", every saint and sinner in the history of our species lived there - on a mote of dust suspended in a sunbeam.

It has been said that astronomy is a humbling and character-building experience. There is perhaps no better demonstration of the folly of human conceits than this distant image of our tiny world. To me, it underscores our responsibility to deal more kindly with one another, and to preserve and cherish the pale blue dot, the only home we've ever known.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۲ ، ۰۱:۴۱
دوباره این منم
یک من شاد 
که یک گوشه می نویسد 
.
.
.
.
متشکرم! 
           
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۲۲

چند وقت پیش یک گوشه از قلب جنگل گون ام را به یک کفشدوزک کوچک خجالتی اجاره دادم. خانه ای که پنجره دارد و پنجره.

کفشدوزک کوچک خجالتی ام روز ها می رفت قدم می زد لابه لای درختان ، گاهی که هوا ابری می شد بال های سنگین اش را تکان می داد و از روی آبی ترین گل جنگل می پرید تا آسمان و همه ی ابرها را کنار می زد و یک دایره نورانی را آشکار می کرد ؛ خودش که خورشید صدایش می کرد!

و شب ها من با چشمانم و او از سقف خانه اش آسمان را نگاه می کردیم.

بعضی ثانیه ها که من غصه می خوردم او برایم قصه می خواند.

اما از دو هفته پیش که دو ماه می شد اجاره خانه اش را نداده بود گذاشت رفت. هر چه قدر اصرار کردم قبول نکرد. گفتم: «کفشدوزک جان بمان با هم کنار می آییم،حالا!» اما لپ های نخودی اش سرخ شد، سرش را انداخت پایین و رفت، رفت که رفت.

این روزها اگر میان دسته گلی، گلدانی ، چیزی کفشدوزکی پیدا کردید ساده از کنارش رد نشوید. شاید کفشدوزک کوچک من باشد که سرگردان به دنبال راه خانه است!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۶

پر از شکوه می شوی حس می کنی پرت شده ای به گوشه ای از دنیا که انگار دنیا نیست!

به خودت که فکر می کنی اندیشه ناک می شوی از زمینی نبودن، مثل یک علامت تعجب بزرگ نگاهت میان انبوه ستارگانمی دود به هر سویی، باد می وزد و پر از سرمایت می کند و درونت تکه ای هست که پر از شور شده و گرمت می کندواین یعنی آغاز یک رصد، یک منجم و آغاز یک رویای بی نهایت.

قصه ی منجم ها صفحات کتابی است با موضوع آسمان و یک ذره بین که خودشان با افتخار تلسکوپ صدایشمی کنند!

شب های رصد شب های کتاب خوانی است یک کتاب با خطی بسیار کوچک و ذره بین هایی که تند تند جستجو میکنند خط ها را به دنبال یک خوشه که بازی اش گرفتهمی پرد از بالا به پایینمی گردی و باید شکارش کنی و لحظه ایمهمان یک خوشهو با ذره بینت غول منظومه ات را با ۴ قمرش با هیجان پیدا کنی!

ذره بین را که روی لبخند خورشید ثابت می کنی، ماه دست تکان می دهد برایت پر از پستی و بلندی!

خودت که نه ذره بین وقتی خسته می شود، می توانی روی خط ها دراز بکشی و فقط خودت باشی و آسمان و در اینجاست که کشف می کنیاز زمین را هی می رود تا آسمان به مقصد بی نهایت!

راهی که در شهر میان چراغ ها گم شده و این است که زمینی ها، زمینی تر شده اند!

شاید روزی که آدم ها دلشان برای خودشان گم شود لحظه ای آسمان روشن شود و یک لبخند پر از نور راه را بنمایند!

…و در انتظار دل تنگی!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۶

گاهی هست، دوباره نگاهش می کنی نیست! جور دیگر می نگری اضافه شده! با نگاهی دیگر کاسته!

تعجب ندارد!

دنیایی که می بینیم در یک محدوده است در یک رنگ  و با یک چشم!

کشف می توان کرد چیزهای جدید را با نگاه های متفاوت!

محدوده مریی دنیایی متفاوت است با گاما، رنگ دیگری ست عالم در فرو سرخ!

نادیده و نا گفته هایی ست در دنیایی که با چشم مان نبینیم، محدوده ی دیگری ست محدوده ی فرا تر از  مرئی!

دنیای مان را افکار مان رنگ می کنند؛ دوستش نمی دارید، دوباره فکر کنید!

عکس از:این جا

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۵

چند سال پیش همان صبح ها که با کلی ناراحتی کیف را پشتم می انداختم و به مدرسه می رفتم تا در کلاس دوم، طبقه دوم بنشینم دقیقا همان موقع که گریه می کردم مدرسه نمی روم که باد مرا با خود خواهد برد۱! در همان روزها معلم ما را از تصمیم بزرگ خود آگاه کرد: انتخاب نماینده! و این شد که نصف بچه ها داوطلب شده بودند + من!

ومن مظلوم ترین و کم حرف ترین دانش آموز کلاس نمی دانم چه شد که رای آوردم و انگار بچه های توانمند مان (توانمند در گرفتن خوراکی، در زور گفتن و …) تصمیم گرفته بودند بچه مظلوم را نماینده کنند تا زنگ های تفریح و دقایقی قبل از ورود معلم را ملوکانه سپری کنند!

بچه ی مظلوم کلاس هیچ چیز قسمتش نشد جز یک گچ، یک تخته و یک دنباله دار۲!

می رفتم پای تخته، قد بلندی می کردم و گچ ابی را برمی داشتم و شاید به دلیل جنس گچ ها بود که صدای حاصل، صدای تمام بچه ها را در می آورد اما اهمیت نمی دادم، گچ را در دستم فشار می دادم ذرات اش که جدا می شد چون پنجره عزیزمان نورخورشید را هدایت می کرد به سمت تخت؛ من حرکت ان ذرات گچ را می دیدم. بعدتر در کتاب طبیعت در حرکت۳ که فهمیدم حرکت بروانی ۴ نام دارد، وجودم ذره ذره شد مثل تکه گچ گذشت از نور کودکی ام و حرکت دائم و نامنظم اش را دیدم. گچ که حالا دیگر صدایی نمی داد مناسب شده بود برای کشیدن جدول! جدولی دو قسمتی با دو عنوان: خوبان-بدان. و چقدر در این حرکت لختی ۵ داشتم! همین جدول دنباله دار شد!

هنوز هم این جدول کاربرد دارد برای آدم ها، معلم ها، فکر ها و هر چیزی که در اطراف من است!

۱-     به دلیل تاثیر کارتون ها چنین فکری می کردم احتمالا!

۲-     خاطرات ادم ها مثل دنباله دارند با یک مدار بسته!

۳-     کتاب طبیعت در حرکت اولین کتاب فیزیک دوره درسی راهنمایی سمپاد است، کتابی پر از نوشته های دوست داشتنی نوشته ی آقای مهدی قهرمانی.

۴-     حرکت بروانی: حرکت دائم و نامنظم ذرات که در باریکه ای از نور به خوبی دیده می شود، مشاهده این حرکت دلیل خوبی برای اثبات جنبش ذرات است!

۵-     جسم در مقابل تغییر حالت و وضیعت حرکتش از خود مقاومت نشان می دهد و دوست دارد حالت خود را حفظ کند. این مقاومت و لج بازی جسم برای حفظ حالت خود را لختی می نامیم! (برداشت از کتاب طبیعت در حرکت)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۴

ببین بچه جان همه ما تا وقتی چیزی نمی دانیم؛قسمتی از این دنیا را نمی شناسیم و تا وقتی حتی از دید خودمان جهان رانمی شناسیم و آگاهی نداشته باشیم مثل ثوریم یا علف یا هر چیز دیگری! حالا شما دانش آموزهای فسقلی ناراحت اید که چرا من گاوران را کرده اند مسئول رساندن تان به مدرسه. حالا دیگر دانش آموزان که پس از تابستان دچار مدرسه شده بودند ساکت نشسته بودند و فکرشان به هر گوشه ای می دوید!

راه تمام شده بود و مدرسه آغاز و تمام بچه های سال اول پشت سر عقاب –دبیر محترم تاریخ- راهی کلاس درس شدند؛ عقاب بدون هیچ مقدمه ای درس را شروع کرد ولی عقرب که انگار حوصله نداشت داد زد: آقا معلم؛آقا معلم ما که خودمان را معرفی نکردیم؛ شروع کنیم؟ دبیر تاریخ با یک نگاه ریشه دار و وحشت ناک جواب داد: «من دبیر تاریخ هستم؛ زندگی نامه همه شما را از روز تولد می دانم اما متاسفانه درمورد این جهان اطلاعات ام ناقص است به جایی می رسم که جز شک و تردید جوابی برای سوالات شما ندارم» این ها را گفت و به فکری عمیق و طولانی فرو رفت آنقدر که وقتش تمام شد و میزان دبیر ریاضی وارد کلاس شد. گونیا و مثلث تا دبیر ریاضی را دیدند به سرعت خود را به میز جلو رساندند و با غرور به میزان گفتند:«شما حتما ما را می شناسید،هیچ کس نمی تواند منکر نقش مهم ما در ریاضیات بشود…» هرکول ،برساوش،اسد و دب اصغر در ذهن نقشه هایی برای پایان مدرسه و ادب کردن این دو دانش آموز داشتند. وقتی کلاس ریاضی هم با مباحث عجیب و غریبش – هندسه کهکشانی،فاصله سنجی به روش خدا بیامرز زمینی و حساب احتمال انفجار دوم- به پایان رسید نهنگ  باتعجب از گاو پرسید: «راستش را بگو چیزی فهمیدی؟» جواب گرفت: « به نظرت من اگر چیزی می فهمیدم باز هم نامم گاو بود؟» و هر دو بلند بلند خندیدند و در دل ریاضی را مسخره خواندند!

زنگ بعد و زنگ آخر نوبت نجوم بود درسی که بین بچه ها به دوربر شناسی معروف شده بود! قیفاووس پیر دانای آسمان وارد شد و از آسمان گفت،از نور، از تک سلولی، از ذرات کوچک، از امواج و آنقدر گفت و گفت تا به خدا رسید و او دقیقا به پایان رسیده بود، به پایان بی نهایت! گرم صحبت بود که نگاه های گیج بچه ها و برگ خوردن زرافه و تاس انداختن دوپیکر و مار آبی که دور خود می پیچید او را به این اندیشه واداشت که بحث را عوض کند اما چه بحثی داغ تر از زمین؟ قیفاووس با صدای پیرش که مثل یک ستاره دور دست بود و قدیمی گفت:«بچه ها از زمین چه خبر؟» که ناگهان همه باتعجب دهان قیفاووس را نگاه می کردند جایی که نام زمین را جاری کرده بود! و شجاع  ایستاد و گفت:«خبر بدبختی، خبر خرابکاری، خبر آلودگی نوری! کور کردند مرا با این نورهایشان!» کبوتر آرام و شمرده گفت:« ولی من فکر می کنم تغییراتی در حال رخ دادن است! چند شب پیش هنگام بارش شهابی من دیدم عده ای از زمینی ها با اشتیاق شهاب ها را دنبال می کردند.» ماهی هم در تایید حرفش ادامه داد:«من هم چند نسخه از زمینی ها کوچک را دیدم که سعی می کردند تاثیرات این چراغ های شاهکارشان را برآسمان بررسی کنند» خرگوش هم خواست حرفی بزند :« آره آره راست می گن چند شب پیش چند تا از زمینی ها برای من هویج فرستادند!!» کلاس منفجر شد از خنده روباه رو به او گفت:« خرگوش توهمی! آقا معلم حاضرم قسم بخورم نصف عمرش را توی خیالات سپری کرده!» قیفاووس مهربان با لبخند سری تکان داد و تایید کرد حرف ماهی و کبوتر را و گفت:« راستش زمینی ها توی دنیای خودشان غرق شده بودند و انگار هدف از بودن شان را مثل خیلی چیزهای دیگر از یاد برده بودند برای همین چند تایی از قیفاووسی ها برای یادآوری آسمان، رنگ های نامرئی دنیا، لبخندهای پر از نور ستاره ها و دنیای بزرگ ذرات کوچک به زمین رفتند و شدند رهنما! حالا زمینی ها پله پله تا ملاقات قیفاووس با نجوم آشنا می شوند،ستاره شناسی می کنند و مثل یک ستاره شناس دنیا شناسی ، ببخشید خداشناسی!»

اژدها پرسید:« یعنی امیدی به این خرابکارها هست؟» معلم ساعت را نشان داد و گفت:« آغاز دانستن مبارک تان!»

یکی از کارت های معما کلاس قیفاووسی داستانی بود با حضور ۲۰ صورت فلکی 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۳

شب های رصد؛

یک آسمان پر از ستاره، با هم بودن.

یک سیاره پر از آدم، تنها بودن…

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۲